امروز، سه شنبه، ۵ مهر ۱۴۰۱

در رثای سالار شهیدان، امام حسین (ع)


صدرا ذوالریاستین شیرازی-تماشا

وقتی به تو می اندیشم، بلندای قله ای را 
درمی یابم که در حقیقت ستیغ ولادتی نوظهور است «تولد شهادت»، تولدی که حرف درشت و ماندگار آزادگی است. 
تو متولد شدی که ارج و منزلت آدمی را به جایی برسانی که از گاه نخست تولد انسان، بیت الغزل شعر شکوهمند آفرینش بود. بی شک پروردگار در شعر شریف خلقت به کرامت انسانی که تو مظهر بی بدیل آن هستی، نظر داشته است.
تو بی تردید از بزرگ ترین و برجسته ترین بیت های قصیده ی خالق یکتا، شاعر شگرف چکامه ی خلقتی. من در رثا و رسایت چه بسرایم که از بیت بیت آن خون نچکد و در واژه واژه ی آن شهادت مظلومانه ی تو، نسیان بدون بخشش یک سخنسرا باشد. من هم در تولد و هم در شهادت تو «سرفرازی» را که حرف نجیب و نخست آزادگی است و یل بلامنازع صحنه ی رودررویی راستی با کژی، به عینه 
می بینم.
سیلان و جریان خون گلگون تو را که قباله دلپذیر ایمان و مردانگی و هم سند کفر و نامردی و بی خردی نامردمان، چگونه می توان نادیده انگاشت؟! به حقیقت حق و به زلالی و معصومیت تو و قبیله شریف تو سوگند که در کتاب آفرینش، فصلی به شکوهمندی آنچه تو به منصه ی ظهور رساندی به چشم نمی آید و شیعه ی تو بر سر اندیشه و شعور، بینش و رأی شعر شهادت تو را به شعار نشاند. 
یا حسین (ع) بگذار با سمند سرخ شعرم از پهنه ی حماسه به میدان رثا و رسای تو گرد و خاکی کنم. من ماندگاری و جاودانگی تو را از این زاویه می بینم. 
بگذار تا خون شریف تو را شاعری کنم که در حقیقت داستان خون تو و تبار دریایی و زلالت و یاران نیک اندیش ات مبنای تولد گردی و آزادی ست. 
تو را ای شکوهنده مردِ شگرف! 
چه گونه بخوانم به میدان حرف؟ 
«بیان» در حضورت سرافکنده است 
«زبان» لنگ خردی درافکنده است 
«سخن» سخته باید ز آزادگان 
ز ژرفا چو دریا و معنا گران 
ز شرم تو کرده «چکامه» درنگ 
«حماسه» نهاد ز کف تیغ جنگ 
«غزل» گریه آورده در باغ عشق 
طراوت فرو خفته در داغ عشق 
«قصیده» ندارد توان تو را 
که آرد به میدان غمان تو را 
حماسه مگر مویه این باره نیست 
به بحر تقارب سخن خون گریست 
چمانی بده جامی از شوکران 
که این داغ و مویه ندارد کران 
مغنی به چنگ ات عزا ساز کن 
ز لب تشنگان قصه آغاز کن 
ز ظلم اینک آورده ظلمت سپاه 
سیاهی گرفته ره مهر و ماه 
حرامی شده باز شیدای خون 
سپیدی فتاده به دریایِ خون 
شگفتا ز بیدادِ زنگی مست 
از این دوده ی دون و چرکین و پست 
ز دیوان کجا دیده ای شرم را 
که بیگانگانند آزرم را 
حرامی به مردی کجا برده دست ؟!
که تندیس بیداد و نامردی است 
مغنی نوایی چو باران بیار 
ز باران خون سواران بیار 
شده نینوا مسلخ پور عشق
 به خون خفته در کربلا شورِ عشق 
نوا را به گردان به داغ سرود 
که آتش گرفته در این پرده رود 
که بغض آن چنان بر گلو چیره شد 
که چشمِ سخن زین بلا خیره شد 
هم ایدر رباب آر در شط خون
هم ایدون به مویه در آر ارغنون 
بگویید با من که خونِ خدا 
چه سان ریخت در محشرِ کربلا 
ملک را ز چه گریه در چشم شد 
خدا از چه از بنده در خشم شد 
در آنجا که آزادگی بی کس است 
فریب سرابی سراسر خس است 
به دشتی که نهرش بخیل است و زُفت 
مگر لعن و نفرین نباید که گفت 
چِمانی بده باده ای از شکیب 
که آتش کشیده ز شعرم لهیب 
شنیدی تو بیش از من از کربلا 
از ایمان مردی سراسر صلا 
کسی که زبانش کلامِ هدا است 
شبیه شریفِ رسولِ خداست 
شهیدی که خون از پیمبر (ص) گرفت 
شعار علی (ع) باز از سر گرفت 
کسی که تبارش نبی و ولی است 
ز خون علی و سه پورش علی است 
چو زهرا(س) گلی مام بی چون اوست 
چو زینب(س) هژبری که هم خون اوست
فریدی که هم گنج و هم گهبد است 
ابوفاضلش(ع) میر و اسپهبد است 
کسی که پرندش «علی اکبر(ع)» است 
شکوهی دگر باره از حیدر است 
گرفته به کف رایت «بو تراب» 
که بر گیرد از تیره رایان حساب 
تو دانی و من نیز دانم که کیست 
سترگی که منشور آزادگیست 
مغنی به مویه ببر چنگ و دف 
که از سنب اسبان زمین کرده تف 
مغنی نوا کن غم نینوا
که من ماندم و چامه و کربلا 
بزن آن چه دانی که باشد روا 
نوایی نوا کن فرا از نوا 
بگو با فرات ار بخشکی چه باک 
که کردی تبار نبی(ص) را هلاک 
بگو ننگتان باد ای کوفیان
که شد بر شما عار عمری نشان 
چه چرکین به مهمان نوازی شدید 
همه زشتی و دژبرازی شدید 
جوانمردی از نامتان رخت بست 
نماناد قومی که پیمان شکست 
نپایاد خلقی که ایمان نهاد 
در ننگ بر دوده ی خود گشاد 
*** 
تبیره فرو خفته در کربلا 

علمدار ایمان شده بی لوا 
نه خونی به تن تا که تاب آورد 
نه دستی دگر تا که آب آورد 
چه سان پای خود در رکاب آورد 
به نوباوگان چون جواب آورد 
*** 
چه گویم من از «رایت» کربلا 
ز مردی که شد «آیت» کربلا 
چه گویم من از شرحِ خون حسین (ع) 
ز خصم پلید و زبون حسین (ع) 
چه گویم من از قامت راستی 
ز دیوان دل داده بر کاستی 
چو تاریخ دل جمله را از بر است 
چه گویم که ناگفتنم بهتر است

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما