امروز، سه شنبه، ۲۹ بهمن ۱۳۹۸

درد و دل سارا عمرانی (قصه)

گوشه ی چادر سیاهش را جلوی چشمانش گذاشت. اشک هایی که یکی یکی روی گونه هایش می سرید را پاک کرد، دستانش را بالا برد و با فغان و آه گفت: کجائی آقا جانم کجائی که بی یاور ماندم یادت می آید تا وقتی تو سایبانم بودی و چتر آسایشت روی سرم بود هیچ بی پدر و مادری نبود که چشمش را ببندد و دهنش را مثل چاه مستراح باز کند و هر چه کثافت است را روی بخت من بریزد و مرا سیاه بخت کند. تو که رفتی نفهمیدی، خیر سرشان بچه سال بودم عروسکم را دم پر پیراهن و تنبانم چسبانده بودم که از همه جا بی خبر شوهرم دادند آن هم به کی به مردکی تریاکی که دم منقلش یا چرت می زد یا می کشید. من هم شده بودم دستمال قری که به تنبانش میزد و به هر سازی که دلش می خواست مرا می رقصاند یا توی کوچه ها محض دو مثقال تریاک پلاس بودم و توی خانه های هر جای شهر مثل خری که پالونش گم شده این طرف و آن طرف تا شب عر میزدم، آخر فقط اینها نیس که جگر را سوزانده میدانی آن پیر مفنگی که تنبانش از سیاهی و دهنش از بوی گند تریاک حال آدم را به هم می زند عادت جدیدی پیدا کرده توی پیری بید چل چلش گل کرده تنبانش دوتا شده می خواهد هووی جوان بر سرم بیاورد آه ... خدایا کور شوی گدائی کنی بهتر از هوویی است که از سیاهی خودش چرک و کثیف است. صفیه خانم دستش را مشت کرد و چنان بر سینه اش می کوبید که انگار می خواهد آه جانسوزی که ته سینه اش مثل آتش می سوزاند را خاموش کند و بعد در حالیکه اخمهایش را در هم کرد و ابروهای باریک و کم پشتش به هم با چروکی ریز چسبیده بودند گفت: این هم قوز بالای قوز است ولی آب که از سر بگذرد چه یک وجب چه دو وجب آخرش روزگار آه مرا که جگرم را که از غم سیاه و کبود کرده از این مرد سنگدل میگیرد میدانی آقاجان خدا را شاکرم که اجاقم کور است حداقل بچه ای را از مکیدن پستان بدبختی نجات دادم. اصلاً ولش کن چه فایده ای دارد مثل کلاغ هی قارقار کنی و هیچ آخرش سنگ روزگار بالت را زخمی می کند. 
صفیه خانم چند ثانیه سکوت کرد انگار بغضی که ته گلویش می انداخت را با هق هقی پایان داد، آفتاب کم رنگی روی
 گونه های سرخاب مالیش افتاده بود، نسیمی ملایم موهای ژولیده ای که از چارقد مشکیش روی پیشانی بلندش ریخته بود را نوازش می کرد، آهی کشید و سری به قبرستان چرخاند انگار آقاجانش هنوز زنده بود چنان با او گرم درد و دل بود که هر کی صفیه خانم را می دید باورش نمی شد، مرد بزرگی که تا وقتی زنده بود تنها یاورش بود مرده. به بیدی که گوشه سمت راست قبر بلند و زیبا شده بود خیره شد و بلند گفت آخ بید مجنون چقدر زیباست یادت می آید چقدر دلت می خواست زیر بید خاکت کنند. 
دلت انقدر پاک و بهشتی بود که آرزویت به واقع درست از آب درآمد کاش مرا هم با خود میبردی زیر بید مجنون با هم زیر کرسی می نشستیم سماور و چای و قلیانی که ذغالش داغ و مثل چای دیشلمه باشد علم می کردیم سفره ای هم کنارش بساط می کردیم با نان و سبزی تازه، خودم نان می پختم یادت می آید کدبانوی دهمان بودم لبخند ماتی روی لبان قلوه اش نشست و زیر لب زمزمه کرد کاش می شد تو اینجا بودی، چشمانش را بست و در رؤیای دور و درازی خودش را غرق کرد، چشمانش را که باز کرد آقاجانش لبخند به لب زیر درخت بید مجنون سماوری  روی کرسی گذاشته بود و زغال قلیان هم چنان جیلیز و ولیز می کرد که انگار همین تازگی آتش رویش نهاده اند، آقاجان بلند شد قامت استخوانی و بلندش جلوی بید مجنون اُبهت مرد مآبانه ای به او داده بود دستش را بلند کرد و به طرف صفیه گرفت. لبخندی گوشه لبهای ماتیک مالی صفیه خانم نقش بست و گفت سلام آقاجان چرا شما زحمت کشیدی چرا صدایم نکردی چای را دم میکردم اما گوشه دهانش را مثل زنبوری که گوشه ی لبش را بگزد گاز گرفت چادر مشکیش از سرش افتاد، سنجاق زیر گلویش باز شد و زیر گلویش را خراشید اما از فرط هیجان چنان شاد بود که انگار در این دنیا نبود دو بالی بود که انگار از قناری کوچکی گرفته و آرام و سبک پرواز می کرد دست هایش را دراز کرد تا دستان چروکیده و سفید آقاجان را بگیرد. انگار دوباره دخترکی ده ساله شده بود شاد و سرکش و آزاد، تنها آرزویی که ته قلبش از خدا خواسته بود فی الواقع در حقیقتی پاک به واقعیتی شیرین تر از عسل تبدیل شده بود. 
فردا وقتی پیرمرد روضه خوان با قرآن زیر بغل و بغچه چروکش گوشه ی قبر آقاجان نشست انگشت به دهن به صورت زنی خیره مانده بود که با لبخند شیرین بر لب کنار بید مجنون در حالیکه دستش رو به بالا و موهای خرمائیش روی دوشش ریخته بود چنان کودکانه خوابیده بود که انگار عزائیل او را با خود به بهشتی ابدی برده که آنجا سالهاست از جسم بیجانش رخت بسته و در عالم ماورائیست پر از آرامشی شگرف.

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما