امروز، پنج شنبه، ۱۰ مهر ۱۳۹۹

فرهنگ واژه های ایهامی در اشعار حافظ لغت نامه واژه های ایهامی

ادامه ی حرف (ج)
جامی بده که باز به شادی روی شاه 
پیرانه سر هوای جوانی است در سرم 
3/329 خ 
جوانی: 1- با (یاء وحدت) یک جوان به قرینه شعر بعد.
 2- با (یاء مصدری) دوران جوانی 
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد 
وان راز که در دل بنهفتم به در افتاد 
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر 
ای دیده نگه کن که به دام که درافتاد 
  2 – 1/ 106 خ 
جود: 1- بخشش، دهش، سخا، فیض کرم. 2- رادی، جوانمردی. 3- بسیار آمدن یار (با ابر بهار تناسب دارد) 4- در بیت زیر استعاره از آب است. 
مبدع هر چشمه که جودیش هست 
مخترع هرچه وجودیش هست 
(نظامی) 
5- تشنه گردیدن و با این معنی فعل آن مجهول به کار می رود (با ابر بهار تناسب دارد) 
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دین منصور 
که جود بی دریغش خنده برابر بهاران زد 
10 / 149 خ 
قحط جود است آبروی خود نمی باید فروخت 
باده و گل از بهای خرقه می باید خرید 
3 / 225 خ 
جور: 1- ستم کردن در حکم. 2- ستم مرادف جفا. 3- تعب. 4- جابر، ستمکار. 5- نام یکی از خطوط جام جم نیز هست که خط لب جام و پیاله باشد و پیالة جور به معنی پیالة مالامال است. چه هرگاه حریف را دانسته پیالة مالامال بدهند تا مست شود بیفتد و بی شعور گردد به او جور ستم کرده خواهند بود (برهان) 

ز دور باده به جان راحتی رسان ساقی 
که رنج خاطرم از جور دور گردون است 
55 خ 
هرچند بردی آبم روی از درت نتابم 
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
93 خ 
با توجه به این که غزل 257 
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز 
غریو و ولوله در جان شیخ و شاه انداز 
تمام 7 بیت غزل درباره ی، کشتی، باده، میکده، می گلرنگ، مست. و دختر گلچهراز است اگر «ناوک» را کشتی کوچک «پیاله» بدانیم «جور: خطوط جام جم» ایهام و تناسب دارد. 
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت 
به سوی دیوِ مَحن ناوک شهاب انداز 
8 / 257 
جوش: 1- هنگامه، آشوب، شورش، غوغا. 2- گرمی. 
امروز که بازارت پر جوش خریدار است 
دریاب و بنه گنجی از مایه نیکویی 
486 خ 
جوش آمدن: 1- به غلیان آمدن، جوشیدن. 2- کنایه از سخت خشمناک شدن، به هیجان آمدن. به خشم آمدن. 
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار 
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد 
171 خ 
گل به جوش آمد و از می نزدیمش آبی 
لاجرم ز آتش حرمان و هوس می جوشیم 
369 خ 
جوش آوردن: 1- به غلیان داشتن، به جوش داشتن، به جوش آوردن. 2- کنایه از به هیجان آوردن. 
این خرد خام به میخانه بر 
تا می لعل آوردش خون به جوش 
279 خ 
جوش زدن: 1- جوشش، به غلیان آمدن. 2- عصبانی شدن، داد و فریاد کردن. 3- بی تابی و اضطراب کردن، غم خوردن 
دل سنگینت آگاهی ندارد 
که همچون دیگ روئین می زنم جوش 
(سعدی) 
ز تاب آتش سودای عشقش 
بسان دیگ دائم می زنم جوش 
چو پیراهن شوم آسوده خاطر 
گرش همچون قبا گیرم در آغوش 
4 و 3 / 277 خ 

به بانگ چنگ بگوییم آن حکایت ها 
که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش 
278 خ 
جوهر: 1- گوهر، هر سنگ که از آن منفعتی برآید. همچون الماس و یاقوت، معرب گوهر است که مروارید باشد. 2- اصل. 3- شراب، عرق در بیت ذیل گمان می رود ایهام بدین معنی است. 

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش 
که غیر از راستی نقشی در این جوهر نمی گیرد 
5 / 145 خ 
جهان: 1- دنیا، گیتی. 2- مجاز ظرف به مظروف به معنی جهانیان.
جهانداران: 1- صاحبان مال و منال جهان 2-پادشاهان، امیران. 
حافظا ترک جهان گفتی طریق خوش دلی ست 
تا نپنداری که احوال جهاندارن خوش است 
7 / 44 خ 
جهان بین: 1- ظاهربین (با جان بین تضاد). 2- وسعت نظر، چشم ظاهر. 
دیدن روی تو را دیدة جان بین باید 
وین کجا مرتبه چشم جهان بین منست 
52 / ق
جهان بین: 1- بینندة جهان 2- چشم، عین. 
آن که روشن بد جهان بینش بدو 
میل در چشم جهان بینش کشید 
ص 367 ق 
جهاندیده: 1- آن که بسیار در اقطار عالم کرده، سیاحت کننده، جهانگرد، مسافر، سیاح. 2- آزموده، کارکشته، تجربه کار. 
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن 
ای جهاندیده ثبات قدم از سفله مجوی 
476 خ 
جهت: 1- طرف، جانب، کرانه، سمت.2- سبب، علّت، به هرحال. 
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت 
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحتم 
جَیب: (جَ) 1- (ع ا) گریبان. 2- دل و سینه. 
ز عطر حور بهشت آن نفس برآید بوی 
که خاک میکدة ما عبیر جیب کند 
2 / 183 خ 
دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده 
صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده
1 / 415 خ 
جیب: 1- گریبان. 2- جیب افق: کنارة آسمان. 3- دل و سینه (با رخ تناسب دارد). 
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن 
بنماید رخ گیتی به هزاران انواع 
2 / 288 

«حرف چ» 
چابک: چست، چالاک، فرز، تند، زِبروزرنگ، ظریف، رعنا. 2- استاد، ماهر. 
چارده ساله بتی چابک و شیرین دارم 
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش 
3 / 284 خ 
نگاری، چابکی، شنگی، پریوش 
حریفی، مهوشی، ترکی قباپوش 
3 / 277 خ 
چار تکبیر: 1- نماز میّت خواندن، نماز جنازه کردن. 2- کنایه از ترک همه چیز یا همه کس گفتن، از همه کس یا همه چیز گذشتن، پشت پا به دنیا و مافیها زدن. 
من هماندم که وضو ساختم از چشمه عشق 
چار تکبیر زدم یکسره بر هر چه که هست 
2 / 21 خ 
چاره: 1- علاج، معالجه، مداوا، درمان، دارو. 2- گزیر، (بُ د د) مقابل ناگزیر و لابد. 3- تدبیر، حیله، فسون، 
راهی ست راه عشق که هیچش کنار نیست 
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست 
1 / 73 خ 
صبا گر چاره داری وقت وقت است 
که در اشتیاقم قصد جان کرد 
6/ 132 خ 
بیا که چارة ذوق حضور و نظم امور 
به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد 
 6 / 137 خ 
مددی گر به چراغی فکند آتش طور 
چارة تیره شب وادی ایمن چه کنم 
6 / 337 خ 
اسر عشق شدن چاره خلاص من است 
ضمیر عاقبت اندیش پیش بینان بین 
6 395 خ 
چاشنی: 1-  مزه، طعم. 2- حلاوت، شیرینی. 3- آن چه در طعام کنند برای خوشمزگی. (اعم از ترش و شیرین)
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر 
زان رو که مرا در لب شیرین  تو کام است 
 6 / 47 خ 
چاک: 1- شکاف، تراک، دریدگی در لباس، شکافتگی. 2- سپیده صبح که تشبیه به چاک جامه شده است. 

برید باد صبا دوشم آگهی آورد 
که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد 
2 / 143 خ 
به مطربان صبوحی دهیم جامة چاک 
که این نوید که باد سحرگهی آورد 
2 / 143 خ 
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک 
گر ماه مهر پرور من در قبا رود 
6 / 215 خ 
ز دوستان تو آموخت در طریقت مهر 
سپیده دم که هوا چاک زد شعار سیاه 
چالاک: 1- زیرک، هوشیار و آگاه، تیز فهم. 2- چابک، چست، تیز، فرز 
نه هر کاو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد 
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم 
7 / 348 خ 
از خیال لطف می مشاطة چالاک طبع
در ضمیر برگ گل خوش می کند پنهان گلاب 
4 / 14 خ 
چالاک: 1- موزون، آراسته، متناسب 
ای بر تو قبای حسن چالاک 
صد پیرهن از جدائیت چاک 
(سعدی)
2- چابک، چست، تند در کار. تیز، سبک، فرز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ 
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز 
458 خ 
چپ و راست: 1- جانب چپ و راست، سمت چپ و راست. 2- آن که با هر دو دست چپ و راست کار کند. 3- عدم ثبات و بی قراری، گردش از چپ به راست و از راست به چپ. 
شیشه بازی سرشکم نگری از چپ و راست 
گر بر اين منظر بينش نفسي بنشيني
475 خ 
چراغ بر کردن: 1- بالا بردن چراغ / آویختن چراغ. 2- روشن کردن چراغ. 
ستاره شب هجران نمی فشاند نور 
به بام قصر برآی و چراغ مه بر کن 
397 ق 
چراغ چشم: 1- جگر گوشه، میوة دل، نور چشم نظر، قره العین. 2- چراغ. فتیله ای که به چربی و روغن آلوده نموده جهت روشنایی بیفروزند، آلت روشن کردن جایی، سراج، مصباح (با باد فتنه تضاد دارد). 
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند 
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست 
60 / ق 
چرخ زنان: 1- در حال چرخیدن، دور زنان، گردان، چرخان. 
گفت چرخ زنان بر می می رقص کنان در دل
دل خارکنان از رخ گلزار نمود اینک 
(خاقانی) 
2- کنایه از رقص کنان، رقص صوفیانه، سماع درویشانه. 
در وجد و حال همچو حمام است چرخ زن 
بر دیده نام عشق رقم کرده چون حمام 
(خاقانی) 
کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز 
تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان 
 4 / 380 خ 
نور چشم: نور دیده، فرزند یا هرکس دوست داشتنی 
ای نور چشم مستان در عین انتظارم 
چنگی حزین و جامی بنواز یا بگردان 
 5/ 377 خ 
(چشم) با «مستان = استعاره از هر  دو چشم مست» (عین) تناسب دارد. 
ای نور چشم من سخنی هست و گوش کن 
چون ساغرت پر است بنوشان نوش کن    
1 / 391 خ 
ایهامانه (چشم) با گوش تناسب دارد. 
به چشم: روی چشم، بالای چشم قید اجابت 
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند 
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
1 / 193 خ 
(چشم) با (دهان) و (لب) تناسب دارد. 
ناصح به طنز گفت حرام است می مخور 
گفتم به چشم و گوش به هر خر نمی کنم 
5 / 345 خ 
ابهامانه (چشم)با (گوش) تناسب دارد. 
به چشم : 1- عضو باصره. 2- به فرما. 
گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند 
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند 
1 / 193 خ 
چشم: 1- عین، عضو بینایی. 
چشم نهادن: مراقب بودن 
ایهامانه (1- ابرو) (2- گوشه،  ابرو) تناسب دارد. 
بر بوی عید وصل چون نظارگان ماه 
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ایم 
7 / 357 خ 
فرما اشارتی که دو چشم امیدوار   
 بر گوشه های آن خم ابرو نهاده ایم 
4 / 358 خ 
(ادامه دارد) 

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما