امروز، چهار شنبه، ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

از چهره ام هیچ یادی ندارم (مجموعه شعر) مرتضی واحدی فِرِمی ناشر: شب چله

-« لبخند خالی»-
من شاعر شکسته و نازک خیالیم 
باور کنید صاف و صمیمی، شمالیم 
من سال ها برای خودم تار می زنم 
آواز خوان سنتی این حوالی ام 
عادت به داس و مزرعه دارم بهار ماه 
دیوانه وار، پرسه زن دشت شالی ام 
وقت غروب پر شوم از خنده ی تهی 
لبخند می زنم، ولی انگار خالی ام 
-«ای وای»- 
موجم و پا می شوم ای وای من 
غرق دریا می شوم ای وای من 
چشم هایم را به دستت می دهم 
در تو زیبا می شوم ای وای من 
آمدم تا با تو باشم لحظه ای 
گرم و گیرا می شوم ای وای من 
خنده های روشنم را باد برد 
بغض دل ها می شوم ای وای من 
پیچ در پیچ است سر تا پای من 
در خودم وا می شوم ای وای من 

-«ساده»- 
بر لب ساحلم ولی ساده 
کشتی در گلم ولی ساده 
من تلاشی نکرده آخر 
عشق شد حاصلم ولی ساده 
قفل و زنجیر کرده ام خود را 
گوییا قاتلم ولی ساده 
انتظاری نداشتم از تو 
من به تو مایلم ولی ساده 

سال ها در خیال خود تنها 
زیستم با دلم، ولی ساده 

-«نازنین دریا»- 
دوست دارم برابرم باشی 
یا که تنها برادرم باشی 
من به تصویر می کشم خود را 
نکند نقش پیکرم باشی؟ 
پر ندارم که پر بگیرم باز 
پر و بالم بده پرم باشی 
همه ی حرف های من این است 
مثل آیینه در برم باشی 
بهتر آن است نازنین دریا! 
«من برادر تو خواهرم باشی»

- «شوق رسیدن» - 
ناز چشم تو خریدن دارد 
قصه عشق شنیدن دارد 
پشت این پنجره ها فهمیدم 
مهربانی است که دیدن دارد 
همه رفتند به جز من آری
دلم آواز پریدن دارد 
باورم شد که در این آبادی 
ابر هم میل دویدن دارد 
شاید این جاده تو را ختم شود 
پای من شوق رسیدن دارد 

-«آن زمان»- 
آن زمان یک نان خالی بود و بس 
خنده های بی خیالی بود و بس 
جای ظرف و استکان شیشه ای 
نازنین ظرف سفالی بود و بس 
هر کسی از دور می آمد سلام
در کلامش حسّ شالی بود و بس 
پای هر خانه، نه دیواری نه در 
پاکی عشق اهالی بود و بس 
دخترانی مهربان و گل گلی 
هر یکی سرگرم قالی بود و بس 
خانه ها پر بود از دود زغال 
خانه ی ما هم زغالی بود و بس

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما