امروز، سه شنبه، ۲۶ شهریور ۱۳۹۸

فرهنگ واژه های ایهامی در شعر حافظ لغت نامة واژه های ایهامی

 از دست بردن: از خود بی خود کردن، ... از کف بردن. دست: ایهامانه (1- بادل) 2- (با دوش، چشم، لب، صورت، جان تناسب دارد). 

1- چنان کرشمة ساقی دلم ز دست ببرد 
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید 
4/ 224 خ 
2- دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم 
لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم 
1 / 307 خ 
از دست دادن: رها کردن. 
دست: ایهامانه (با دل، سر تناسب دارد). 

حافظ افتادگی از دست مده ز آن که حسود 
عرض و مال و دل و دین در سر مغروری کرد 
7 / 135 خ 
از دست رفتن: از کف رفتن، از بین رفتن. دست ایهامانه (1- با پا) (2- با دل) تناسب دارد. 

1- از پای فتادیم چو آمد غم هجران 
در درد بماندیم چو از دست دوا رفت 
5 / 82 خ 
2- ای دل به هرزه دانش و عمرت ز دست رفت 
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی 
6 / 428 خ 
از دست شدن: از اختیار بیرون رفتن، از دست رفتن، از بین رفتن. دست: ایهامانه (1- با دل) (2- با سر، چشم تناسب دارد.) 

1- دل بیمار شد از دست رفیقان مددی 
تا طبیبش به سرآریم و دوایی بکنیم 
2 / 370 خ 
2- سرم ز دست بشد چشم از انتظار سوخت 
در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی 
3 / 482 خ 
از دست گذاشتن: ترک کردن، رها ساختن، رها کردن. دست ایهامانه (با لب، دست تناسب دارد). 
بوسیدن لب یار اوّل ز دست مگذار 
کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن 
5 / 384 خ 
از دست هشتن: رها کردن. دست: ایهامانه (با سر، زلف تناسب دارد) 

از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ 
تقدیر چنین است چه کردی که نهشتی 
1 / 307 خ 
از دل و جان: 1- از صمیم قلب. 2- هدف از دل و جان 

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است 
غرض این است وگرنه دل و جان این همه نیست 
2 / 74 ق
از راه: 1- از حیث، از جهت، از لحاظ، از نظر، به واسطه. ایهامانه. راه: طریق (با دام تضاد دارد). 
از راه نظر مرغ دلم گشت هوا گیر 
ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد 
110 ق
از راه رفتن: کنایه از فریب خوردن، گمراه شدن، گول خوردن. ایهامانه 2- طریق، صراط، معبر (با مرو تناسب دارد). 
یه مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو 
ترا که گفت که این زال ترک دستان گفت 
88 ق 
ارزق لباس: کبود جامه. (با سیاه تناسب دارد) 2- صوفی. 
غلام همّت دردی کشان یک رنگم 
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سیهند 
7 / 196 خ 
از ره بردن: گمراه کردن . ایهامانه. ره: 1- مقام و پردة موسیقی (با دف، چنگ و غزل تناسب دارد). طریق. 

بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل 
تا جزای من بدنام چه خواهد بودن 
391 ق 
از سر: از روی، به خاطر. سر: رأس. ایهامانه. (1- با ابرو، بر. 2- روی با چشم 3- با کام، کمر تناسب دارد.) 
1- حافظ سجده بر ابروی چو محرابش بر 
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی 
417، 480 ق 
حافظ سجده بر ابروی چو محرابش کن 
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی 
(حافظ عیوضی، سودی) 
2- کجاست ساقی مه روی من که از سر مهر  
چو چشم مست خودش ساغر گران گیرد 
18 – 1035 خ 
3- همیشه باد جهانش به کام و از سر صدق 
کمر به بندگی اش بسته چرخ مینایی 

از سر رفتن: از یاد رفتن. ایهامانه (با سر تناسب دارد). 

شور و شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر 
کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو 
7 / 403 خ 
استادن: 1- ایستادن، ستادن، قیام، برپا شدن، خاستن، بخاستن، برخاستن، سرپا ماندن. 2- پایدار ماندن. 3- مصمم شدن، عزم کردن، قصد کردن. 

قصد کردی به دل ربودن من 
بر هلاک دلم براستادی 
(فرخی) 
در عاشقی گریز نباشد ز ساز و سوز 
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم 
329 خ 
مسند به باغ برکه به خدمت چو بندگان 
استاده است سَرو و کمر بسته است نی 
421 خ 
از سر فسوس: 1- از سر مسخره گی، از سر طنز، از سر تمسخر، به طریق مسخرگی. 2- با افسوس و دریغ. سر: ایهامانه (با طرّه، گوش تناسب دارد.) 
دی گله ای ز طرّه اش کردم و از سر فسوس 
گفت این سیاه کج گوش به من نمی کند
192 ق 
از صفا رفتن: 1- از روی خلوص و بی غلّ و غشی (به میکده) رفتن. 2- صفا و یک رنگی را ترک کردن (ولی معطوف است به «حافظ» و دومی به «صوفی». (در جستجوی حافظ) 

حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل 
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود 
7/220 ق
اصفهان: نام شهر، اسپاهان، سپاهان، اسپهان، اسفاهان، صفاهان در کتب تاریخی قدیم به نام گابایاکی معرفی  گردیده است. در قدیم آن را اسپادانا می گفتند. (با عراق تناسب دارد.) 2- یکی از چهار مقالة اصلی موسیقی (با عراق، نوا تناسب دارد). بعضی آن را جزء شور دانند. استاد  وزیری جزء دستگاه همایون شمرده است و آن را بیات اصفهان نیز گویند از آوازهای قدیم ایران و آوازی که گاه شوخ و خوشحال و گاه غمگین، ولی روی هم رفته جذاب و دلرباست. (دایره العمارف فارسی). 
نوای مجلس ما را چو برکشد مطرب 
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد 
(قط ق) 
به یاد مجلس خسرو چو برکشد مطرب 
گهی عراق زند گاهی اصفهان گیرد 
20 / 1035 
اصول: 1- جمع اصل، اساسهاً، بیخ و بن ها، ریشه ها. 2- قواعد، قوانین، پایه ها، قواعد و قوانینی که هر علم بر آن ها استوار باشد. 3- اصلاح موسیقی که آن را تال گویند نزد عجم هفده است: 1- مخمس 2- بحر ترک ضرب و آن را ترکی نیز گویند 3- دو یک 4- دور 5- ثقیل 6- خفیف 7- چهار ضرب 8- درافشان9- مأتین 10- ضرب الفتح 11- اصول فاخته 12- نیم ثقیل 14- اذافر 15- ارصد 16- رمل 17- هزج – 4. به اصطلاح موسیقیان کشمیر دهل کوچک که به انگشتان نوازند. 5- نام ضرب موسیقی و طرز نواختن ساز 6- به اصطلاح فارسیان به معنی حرکت موزون و خوش آیند در رقص، رقص به اصول، نوعی رقص در برابر رقص یرلیغ چنان که از این شاهد مستفاد می شود: «شخص با  او گفت که تو رقص به اصول نمی کنی زحمت مکش. مولانا گفت من رقص به یرلیغ می کنم نه به اصول». 
(منتخب عبید زاکانی. ص 179، چاپ برلن، 107 ادا و اصول درآوردن، در تداول عامّه تقلید کسی را درآوردن، حرکاتی مشابه مقلدان و رقاصان نشان دادن. 8- نام علمی که در آن از هر چهار اصول فقه که ادلّه شرعیه عبارت از آن است بحث کنند و آن این است: کتاب، سنّت، اجماع الامه و قیاس. 

که بار غم بر زمین دوخت پای 
به ضب اصولم برآور ز جای 
ساقی نامه 5/ 1058 خ 
(با نوا تناسب دارد) 
اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول 
رسد به دولت وصلت نوای من به اصول. 
300 خ 
افتادن: 1- از دست دادن. 2- روی دادن، دست دادن، پیش آمدن، اتّفاق افتادن. 

گلی بود از ناز و شادی ببار 
چه افتاد کاکنون شد زار و خوار 
(فردوسی) 
برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است 
مرا  افتاده دل از کف ترا چه اتفاده است   
1 / 36 خ 
افتادن: 1- دور شدن «این قضیه آزاد مرد از وطن خویش بیفتاده. (بیهقی، ص 606. 2- روی آوردن، رفتن، آمدن. 
دلم امروز روشن شد از اندوه 
که چون افتادی ای دلبر برین کوه 
(نظامی) 
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم 
اینم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد 
5/ 107 خ 
افتاده1- از پا درآمده 

گر این صاحب جان افتادة توست 
شکاری بس شگرف افتادة توست 
(نظامی) 
2- کنایه از عاجز و زبون گردیده 3- گرفتار در دام، شکار شدن 

کس نیست که افتادة آن زلف دوتا نیست 
در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست 
1 / 70 خ 
افسانه: 1- سرگذشت، حکایت، قصه،  داستان. 2- سخن ناراست، دروغ. 3- افسوس، کلماتی که عزایم خوانان و ساحران به جهت حصول اغراض خود به کار بندند و خواننده (مؤبد به نقل الدستور). سحر، جادو. 

ترک افسانه بگو حافظ می نوش دمی 
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت 
18 خ 
ده روز مهر گردون افسانه است و افسون 
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا 
5 خ
می دهد هرکسش افسونی و معلوم نشد 
که دل نازک او مایل افسانه کیست 
68 خ 
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری 
حلقة اورا ما مجلس افسانه شد 
165 خ 
جنگ هفتاد و دو ملّت همه را غدر بنه 
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند 
179 خ 
افسانه: 1- حکایت، داستان، قصه، سر گذشت. 
2- ترانه (با گوشه تناسب دارد.) 

صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم 
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من 
401 ق
ختم کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم 
عشق در هر گوشه ای افسانه ای خواند ز من 
8 / 393 خ 
(«افسانه = ترانه» با «گوشه = قسمتی از آهنگ»، دستگاه خواندن تناسب دارد.) 

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش 
که ساز شرع از این افسانه بی قانون نخواهد شد 
161 خ 
(«افسانه = ترانه» با دف، نی، ساز، قانون تناسب دارد.) 

افسرده: 1- منجمد، یخ بسته شده. ( با سوخت و دود تضاد دارد.) 2- ملول، مغموم، پژمرده. 
2- دود آه سینة نالان من 
سوخت این افسردگان خام را 
8 خ 
افسوس: 1- استهزا کردن، تمسخر، دریغ، تأسف 

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان 
نیمه شب مست به بالین من آمد بنشست 
2 / 22 
وگر کنم طلب نیم بوسه، صد افسوس 
ز حقه دهنش چون شکر فرو ریزد
3 /151 خ 
آن شد اکنون که ز افسوس عوام اندیشم 
محتسب نیز درین عیش نهانی دانست 
49 خ 
آمد افسوس کنان مغبچة باده فروش 
گفت بیدار شو ای ره رو خواب آلود. 
414 خ 
افسوس: ورد، کلماتی که جادوگر و عزایم خوان بر زبان راند. 2- حیله، مکر. 
می دمد هر کسش افسونی و معلوم نشد 
که دل نازک او مایل افسانة کیست. 
68 خ 
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ 
کزین فسانه و افسون مرا بسی یاد است 
35 ق 
کلک تو خوش نویسد در شأن یار و اغیار 
تعویذ جان فزایی افسون عمر کاهی 
480 خ 
افسونگری 1- ورد خواندن، جادوگری، عزایم خواندن 2- حیلی گری، مکر. 

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری 
حلقة او رادما گوهر یکدانه شد 
165 خ 
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است 
چه سود افسونگری ای دل چو در دلبری نمی گیرد 

افکندن: 1- انداختن، به دور انداختن، دور کردن. 2- چیزی را شکار کردن، زدن، صید کردن. 
3- گرفتن 

فرستاده شاه چون آن بدید 
بیفکند فالی چنان چون سزید 
(فردوسی) 
4- انداختن، رمی کردن، پرتاب کردن. 

کمند صید بهرامی بیفکن جام می بردار 
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش 
4 / 273 خ 
افکندن با برداشتن تضاد دارد. 
افکندن و کشت و عزت صید حرم نداشت 
2/ 80 خ 
یا رب مگیرش ار چه دل چون کبوترم 
افکند و کشت و حرمت صید حرم نداشت 

با حرم تناسب دارد – صدرا . ذ 

اقامت: 1- ضیافت شخصی که از جایی وارد شود. 

چون آمدم به دهر فرستاد آسمان 
صد گونه رنج و غصه به رسم اقامتم 
(شفایی) 
2- سکونت کردن، مسکن، منزل. 

خاک ره آن یار سفر کرده بیارید 
تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت 
90 خ 
اقبال: 1- بخت، نیک بختی، بهروزی 2- روی آوردن، آمدن، ورود.

شکر ایزد که به اقبال کله گوشة گل 
نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد 
3 /166 ق 
اکراه: 1- کسی را به کار خلاف میلش واداشتن 2- کراهیّت، سماجت. 3- به ناخواست، به زور. 

من ترک شراب کرده بودم دو سه ماه 
تا دی که لبش کرد در آنم اکراه 
56 – 1113

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما