امروز، پنج شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۹۸

فرهنگ واژه های ایهامی لغت نامه واژه های ایهامی زنده یاد: دکتر محمد ذوالریاستین

آینده: 1- آن که آید (با نفس تناسب دارد.) 2- وارد. 3- مستقبل، آتیّه، زمان پس از حال، وقتی که نیامده است. (با عمر تناسب دارد). 
زان که عشق مردگان پاینده نیست 
چون که مرده سوی ما آینده نیست 
(مولوی) 
ای از دو نفس عمر تو افزاینده
عمری است نفس رونده و آینده 
57 / 1113 خ 
آیین: 1- سیرت، رسم، عرف، عادت، روش 2- شروع، شریعت، دین، کیش، سنّت، راه، طریقت. 3- اندازه، حدّ، عدد، شمار، چند. 
بیامد بر خال پاکیزه کیش 
وز آن مال بی حدّ ستد بهر خویش 
ز گاو و خر و گوسفند و ستور
ز اشتر ز استر به آیین مور 
(یوسف و زلیخا، منسوب به فرودسی) 
کدام آهن دلش آموخت این آیین عیاری 
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد 
149 خ
به باد ده سرو دستار عالمی یعنی 
کلاه گوشه به آیین دلبری بشکن 
391 خ 
قبای حسن فروشی تو را برازد و بس 
که همچو گل همه آیین رنگ و بو داری 
437 خ 
بازارچه گاه گاهی بر سر نهد کلاهی 
مرغان قاف دانند آیین پادشاهی
480  خ 
آیین در شعر (149 خ) موهم آیینه نیز هست زیرا آیینه چینی را از آهن و فولاد چرمدار می ساختند.
آیین 1- زینت، آرایش، زیب، زیور 2- زیبا، جمیل. 3- به آیین چنان که باید، به طوری که ضرور است. 
صورت خوبت نگارا خوش به آیین بسته اند 
گوییا نقش لبت از جان شیرین بسته اند 
1 / 14 /1068
آیین: 1- شیوه، آهنگ. 2- اسباب، وسایل، آلات، ادوات، ساز. به آیین: چنان که باید، به طوری که ضرور است. 
مغنی دف و چنگ را ساز ده 
یه آیین خوش نغمه آواز ده 
11 / 1058 خ 
آیین: زینت، آرایش، زیب، زیور. 
آیین بستن: آذین، شهر آرای، آذین بندی. 

از برای مقدم خیل خیالت مردمان 
ز اشک رنگین در دیار دیده آیین بسته اند 
2 / 106814 خ 

آیینه: 1- مرآت، سطح صیقلی از شیشه صاف یا فلز، که تصویر اشیاء را منعکس می سازد. 
2- آیینة سوزان، آیینة محرقه، آیینة مقعری است که شیئی در کانون آن جا می گیرد. اگر این آیینه در مقابل آفتاب قرار گیرد به علت تمرکز اشعة خورشید در کانون حرارتی بیش از حرارت آفتاب ایجاد کند. 3- آیینة سکندری 4- استعاره از معشوق 5- دل 6- دیده . 
من آیینه را روزی به دست آرم سکندر وار 
اگر می گیرد این آتش زمانی، ور نمی گیرد 
8 / 145 خ 
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست 
آیینه ای ندارم از آن آه می کشم 
9 / 338 خ 
روی جانان طلبی آینه را قابل سازد 
زان که هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی 

دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست 
وندرآن آینه صد گونه تماشا می کرد 

جلوه گاه رخ او دیده ی من تنها نیست 
ماه و خورشید هم این آینه می گردانند 
3/193 خ
چشم آلوده نظر بر رخ جانان نه رواست 
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز 
4 / 258 خ 
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد 
وندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم 
5 / 361 ق 
بر دلم گرد ستم هاست خدایا مپسند 
که مکدر شود آینه مهر آیینم 
9/355 ق 
آیین دین زردشتی: 1- رسوم زند و اوستا و سنت آتش افروزی مزداپرستان 2- باده نوشی. 
به باغ تازه کن آیین دین زردشتی 
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود 
219 ق 
آیینه شاهی: 1- آیینة خدایی2- در فارسی هر چیز خوب و شاهکاری را شاهی می گفتند. 
دل که آیینه شاهی است غباری دارد 
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی 
2 / 490 ق 
«الف» 
ابد: استمرار وجود در زمان های مقدره غیر متناهیه در مستقبل چنان که ازل استمرار وجود است در زمان ماضی غیر متناهی. (تعریفات جرجانی) 1- همیشه، دایم، جاودان، جاویدان، چیزی که نهایت و آخر ندارد (تعریفات جرجانی). 
2- روزگار، دهر، زمانه، 3- ابد (اب دد) اسبی که دو دست او از هم دور و گشاده سینه بود. 
زلف خاتون ظفر شیفتة پرچم توست 
دیدة فتح ابد عاشق جولان تو باد 
20/ 104 خ 
ابد به معنی اسب با کلمة (جولان) موهم است. 
ابریشم: 1- خیط و رشته که از تارهای پیله کنند دوختن و بافتن را، ابریشم خام. 2- شادمانی، فرح، نشاط، رامش، خوشی، شادی 3- تار سازها، که به زخمه یا به ناخن نوازند. 4- مطلق سازهای زه دار 5- دستان ساز، پرده ساز 6- ابریشم طرب: زه و تر، تار، تاره از دوات الاوتار و توسعاً هر ساز زه دار (با ناله، چنگ، طب تناسب دارد.) 
سمن عارضان پیش خسرو به پای 
به آواز ابریشم و بانگ نای 
(فردوسی) 
یک بریشم کم کن از آهنگ جور 
گرنه با ایام در یک پرده ای 
(انوری)
قدح مگیر چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بسته اند بر ابریشم طرب دل شاد
97 خ 
(ابریشم با بستن و ناله، چنگ و طرب تناسب دارد.)
(ابریشم با (پشمینه = صوف یا پشم) و با مطرب تناسب دارد). 
ناخوشی ها دیده ام از زاهد پشمینه پوش 
من غلام مطربم کابریشمی خوش می زند
2 / 45 – 1088 خ 
ابلق: بعضی لغت نامه های فارسی این کلمه را معرف ابلک فارسی گفته اند لکن لغویون عرب اشاره ای بدن نکرده اند. 1- دو رنگ 2- سیاه و سفید 3- اسب که دو رنگ دارد یکی سپیدی و دیگری هر رنگ که باشد. 
تا سوی او نکشد دولت تو بیش کمان 
خصم شاد است به دلجویی تیر ناوک 
گر بداند که به دور تو دو رنگی عیب است 
صبح صادق نکند او هم شب را ابلک 
(سیف اسفرنگ) 
نشست ار بر ابلق مشک دم 
جهنده سرافراز و روئینه سم 
(فردوسی) 
به پیش شاه خیالش کشیدم ابلق چشم 
بدان امید که آن شهسوار باز آید 
2 / 231 خ 
اتّفاق: 1- با هم متّفق شدن 2- به معنی اتّفاق آرای عمومی. 
حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت 
آری به اتّفاق جهان می توان گرفت 
1 / 87 خ 
اجداد، جَد: 1- پدر پدر، نیاک، پدربزرگ، پدر مادر. 2- بخت، طالع. 3- بهره، حظ. 4- نصیب. 5- زرق و روزی. 6- مرد بخت مند 
ناموس چند ساله اجداد نیک نام 
در راه جام و ساقی مه رو نهاده ایم 
اجل: 1- گاه، هنگام، زمان. 2- مرگ، زمان مرگ، نهایت زمان عمر. 3- نهایت مدّت ادای قرض (با حواله تناسب دارد). سور: دیوار، حصار، شهرپناه، دیوار قلعه. 
اگر ز آهن و پولاد سور و حصن کنی 
حواله چون برسد زود اجل بکوبد در 
3/47 – 1089 خ 
اجل : 1- مرگ 2- زمانه 3- گاه، هنگام، زمان. 4- مدّت و مهلت هرچیز. 
وَلِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ  فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً  وَلَا يَسْتَقْدِمُونَ (آیه) لکل امر فی الدنیا نفس معدود و اجل محدود) 
مطرب بساز عود که کس بی اجل نمرد-
وان کاو نه این ترانه سراید خطا کند 
7 / 181 خ 
احتمال: 1- تحمّل، بردباری – احتمال کردن: تحمّل کردن. 
من صبر بیش از این نتوانم ز روی تو 
چند احتمال کوه توان بود کاه را 
(سعدی) 
2- ظن، گمان کردن، محتمل. 

حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی 
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی 
455 خ 
احرام: آهنگ حج کردن. 2- به حرمت شدن، در حرمتی که هتک آن روا نیست درآمدن. 3- در حرم مکه یا مدینه درآمدن . 4- احرام بستن: آهنگ کردن، قصد کردن. 5- مجازاً به معنی دو چادر نادوخته که در ایام احرام یکی را لنگ و تن بند کنند و دیگری را بر دوش پوشند. 6- بر خود احرام گردانیدن بعضی چیزهای حلال و مباح (مانند استعمال طیب و اصلاح ریش می باشد.) 
حافظ هر آن که عشق نورزید و عشق خواست 
احرام طوف کعبة دل بی وضو ببست 
32 خ 
اشکم احرام طواف حرمت می بندد 
گرچه ازخون دل ریش دمی طاهر نیست 
71 خ 
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست 
در سعی چه کوشیم چو از کعبه صفا رفت 
82 خ 
احزان: 1- (اَ) ج، حزن و غمان، هموم، اندوهان، اندوه ها. 2- (بیت الاحزان) خانة یعقوب در فرقت یوسف علیهماالسلام، بیت الحزن، 3- هر خانه که در آن محزونی و مغمومی جای دارد. 
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور 
کلبه ی اخزان شود روزی گلستان غم مخور 
250خ 
این که پیرانه سرم صبحت یوسف بنواخت
اجر صبری ست که در کلبة اخزان کردم 
312 خ 
اختر: 1- جرم فلکی، اجرام آسمانی، ستارة بسیار، کوکب، نجم (با آسمان، زمین، اختر، طالع تناسب دارد). 
2- ستارة بخت و اقبال، ستارة مسلّط بر زایچه. 
بدو گفت کای مهتر نامدار 
به کام تو باد اختر روزگار 
(فردوسی ) 
3- نیک بختی و نیک روزی، اقبال، حسن طالع. 4- قسمی گل (با ریاحین، میمون تناسب دارد.) 
امید کام یافتن از روزگار ما 
فکر گلاب از گل اختر کشیدن است 
(کلیم) 
از بروج ریاحین چون آسمان روشن 
زمین به اختر میمون و طالع مسعود 
4 / 198 خ 
اختر: 1- ستاره، کوکب، نجم 2- طالع. 
از چنگ منش اختر بدمهر به در برد 
آری چه کنم دولت دور قمری بود 
210 خ 
ز اخترم نظری سعد در رهست که دوش
میان ماه و رخ یار من مقابله بود 
208 خ 
ای شهنشاه بلند اختر خدا را همّتی 
تا ببوسم همچو گردون خاک ایوان شما 
اختیار: 1- برگزیدن 2- در معنی فلسفی و کلامی آن: آزادی انسان در اعمال خویش در برابر جبر. 
3- اصطلاح نجومی آن به معنی ساعت دیدن برای  اقدام به کاری. 
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار 
در گردشند بر حسب اختیار دوست 
5 / 62 خ 
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند 
ما دل به عشوة که دهیم؟ اختیار چیست 
5 / 66 ج 
اختیار 1- گزیدن، برگزیدن، به خواهش خود، دل بر چیزی نهادن، قدرت بر انجام دادن کار به ارادة خویش، مقابل اجبار و اضطرار. 2- قدر، تفویض، عدل، مقابل جبر. 

رضا به داده بده و ز جبین گره بگشای 
که بر من و تو در اختیار نگشا دست 
37 خ 
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ 
تو در طریق ادب کوش و گو گناه من است 
54 خ 
چگونه شاد شود اندرون غمگینم 
به اختیار که از اختیار بیرون است 
55 خ 
سیر سپهر و دور قمر را چه اختیار 
در گردشند برحسب اختیار دوست 
62 خ 
 

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما