امروز، پنج شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۹۸

-«بیا گناه کنیم – فرامرز عرب عامری ناشر: شانی – کرج»-

(1) این جا به دل سپردن من گیر داده اند 
مشتی اجل به بردن من گیر داده اند 
این جا همیشه آب تکان می خورد از آب 
اما به آب خوردن من گیر داده اند 
مانند شمع در غم تو آب می شوم 
مردم به شکل مردن من گیر داده اند 
چشم انتظار دست تو اصلاً نمی شوم 
وقتی به شال گردن من گیر داده اند 
در شهر حس و حال برادرکشی پر است 
گرگان به جامه ی تن من گیر داده اند 
مانند یک مجسمه پاشیده ام ز هم 
حتی به دل شکستن من گیر داده اند 
دامن به خون زدم که به دست آورم تو را 
این دست ها به دامن گیر داده اند 
گر پا دهد برای تو سر نیز می دهم 
این جا به دل سپردن من گیر داده اند 

(2) از دست دوست ضربه خوردم باور نداشتم 
این هم توقعی که ز کافر نداشتم 
از پشت دشنه خوردم و از روبرو فریب 
دست از تب رفاقت مان برنداشتم 
دوران انتقام رفیقان نارفیق 
روزی فرا رسید که خنجر نداشتم 
می خواستم پیمبر دوران خود شوم 
امّا دلاوری چو ابوذر نداشتم 
افتاده کنج چاه ترین مرد عالمم 
با این که هیچ وقت برادر نداشتم 
عمری نصیب گردن من دار هم نشد 
رفتم به پای دار ولی سر نداشتم 

(3) برداشتی دیدی منم پاسخ ندادی 
گل کاشتی، دیدی منم پاسخ ندادی 
می خواستم از عاشقی چیزی بگویم 
نگذاشتی دیدی منم پاسخ ندادی 
پنداشتم در سینه ات عشقی نداری 
یا داشتی دیدی منم پاسخ ندادی 
حالا که قهری خوب من یکبار حتی 
در آَشتی دیدی منم پاسخ ندادی 
من رفته بودم از تمام خاطراتت 
حق داشتی دیدی منم پاسخ ندادی 
هی زنگ زد صد بار در یک روز حتی 
برداشتی دیدی منم پاسخ ندادی 

(4) امروز می گذارم از این شهر 
می روم 
با هرچه عشق دارم از این شهر می روم 
این زندگی نشد که پر از تیره بختی است 
از دست روزگارم از این شهر می روم 
یک عمر دوست داشتنت حاصلی نداشت 
با دوستت ندارم از این شهر می روم 
این شعرها قبیله ی سرگشته ی منند 
با ایل و تبارم از این شهر می روم 
چشمان تو همیشه غرور مرا شکست 
حالا بی اعتبارم از این شهر می روم 
این چشم های خسته و قلب شکسته را 
دست تو می سپارم از این شهر می روم 
ای باغ بی درخت پرستوی بی فروغ 
سارای بی انارم از این شهر می روم 
با این هوای غمزده با این غروب تلخ 
با اینکه سازگارم از این شهر می روم 
یکشنبه رأس ساعت پنج همیشگی 
بعد از سرقرارم از این شهر می روم 
آری همان قرار که هرگز نیامدی 
در اوج انتظارم از این شهر می روم 
روزی هزار بار در این شهر مرده ام 
بس نیست! از مزارم از این شهر می روم 
با این غم بزرگ به فردا نمی رسم 
امروز می گذارم از این شهر می روم 

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما