امروز، پنج شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۹۸

-«چهارتایی»- صدرا ذوالریاستین شیرازی

چون بید اگر همسفر زلزله ایم 
عمری است که با لشکر غم یکدله ایم 
ما قوم قلم در گذر شعر و شعور 
تاریخِ کهن صدای یک سلسله ایم 

در دفتر ما جز اندوهان دهر چه داشت 
جز کاسه ی خون و ساغر زهر چه داشت 
این عمر عبث میان این گوی عجب 
جز رنج و غمان در گذرِ قهر چه داشت 

آن کبک نهان نموده سَر در برفیم 
فریاد سکوت و گُرگُری از حرفیم 
سرریز شده غم از سر حوصله مان 
ناسورترین زخم بلای ژرفیم 

بر قافله ی عمر شبیخون زده ایم 
قفلی به هوس با قلم خون زده ایم 
تا شاعر روز  چامه بر خامه کند 
خورشید سخن به خصم شبگون زده ایم 

در شعر کهن اگر نماد گذریم 
فارغ ز غرور نخوت کرّ و فریم 
با زخم زبان و نفی اگر ساخته ایم 
«صدرا» ی صبورِ قصه ای مختصریم 

در معرکه ی مویه به غم خندیدم 
با سازِ ریا کجا کجا رقصیدیم 
گفتند نهان گشته و ناپیدایی 
از این لُغَز تلخ چه ها فهمیدیم 

با رخش قلم اگر چنین تاخته ایم 
جز گنج ادب هر آن چه را باخته ایم 
آن «زالِ زریم» گرچه بی سیم و زریم 
پوری چو «تهمتن» ز سخن ساخته ایم 

یک عمر اگر به خسروان می جنگیم 
سرباز سَراندازِ غم فرهنگیم 
گر کام زبانمان چنین شیرین است 
فرهاد شکستنِ غرور سنگیم

«صدرا» به کف گرفته ی جان و سریم 
در کوچه ی شعر اگر چنین خون جگریم 
هرچند که سرسپرده ی «پیرِدلیم» (1) 
شرحی دگر از حکایت شعرِ تریم 
(1-حافظ) 

آرامش بیرون و درون سوخته ایم 
در چامه اگر آتشی افروخته ایم 
اندوختن این خِرد و مایه ی نقد 
از اهل کتاب و قلم آموخته ایم 

بی واهمه گرغریقِ شعر و سخنم 
دلداده ی بی قرارِ مامِ وطنم 
نیرنگوران! پنبه بگیرید ز گوش 
گر در پی کاوشگر رنگید؟ منم! 

هم صحبت من در این جهان جز غم نیست 
جز مرهم غم به زخم من مرهم نیست
با من سخن از مکنت قارون چه کنی 
دارای جهانم از غم و این کم نیست

من گوهر عمر و عشق یک سلسله ام 
نقشی دگر از پیک وفا، چلچله ام 
در شهر غزل اگر سری برکردم 
عمری است که با (خواجه ی دل) یکدله ام 

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما