امروز، پنج شنبه، ۲۸ شهریور ۱۳۹۸

دکتر ایرج صف شکن

(شکل سکوت) 
(1) یادت هست 
سال ها پیش تر از من 
پرسیدی 
دورتر از من کجاست 
و مرا 
که از حیرت تو می ترسیدم 
خواب 
ساده ترین سؤال شد؟ 
حالا 
جامانده بر شانه هایم 
کف بینی دستانت 
و نمی دانم 
چگونه بیدار خواهم شد، 
........
و باز 
حیران 
حیران 
حیران سؤال و دو پرنده ی بیدار 
و دستانی بی قرار 
به نگاهی تنها 
که صد بار باخته ام 

به من بگو 
کدام حلقه را 
به دلالت زنجیری 
این چنین وانهاده ام 
که دیگر حتی 
خواب همزاد را هم نمی بینم 

(2) نوبت آخر 
نمی دانم کجا 
- چرا 
سرود خوان دیدم اش 
حیرت زده نگاهم کرد و 
دستانم 
بدرقه ی راه ماند! 

آه  ....... 
تا به خود آیم باز 
الهه ی مرا هفت آسمان گذشته است 
.......... چه قدر خسته ام. 
و مرد ایستاد 
اکنون 
دیواری بلند 
بر تعادل این حس می گریست 
و رهگذر 
غریبانه 
شیار دستان و 
راه گمشده می شمرد 

این گونه بوران 
قاعده ی مسلم شب شد 
و من از گریستن موری آزرده بودم 
آتش در دست 
چه کوه ها پیمودم 
آنگاه که از تصور بی مقدار آزمونی بی نصیب 
پیچ مقابل را جا می ماندم 

نه، نه
مرا بر اسبی سوار کنید 
میدان ها را بگردانید 
تا باور کنم 
تاوان شانه هایم 
تحمل دستانی ست 
که در اقتضای یک نام زنده بود 
بگردانیدم! 
بگردانیدم 
تا باور کنم 
صدای تو صدای من نیست 
ما تنها 
در باور شب و 
قیامت سایه ها زنده ایم 

بگردانیدم! 
بگردانیدم 
تا مگر باور کنم 
از تهاجم فریاد 
تنها 
یکی آشناست 

«صلیب مهیا» 
(3) عاقبت 
غواصی خواهم شد 
اما 
در خاک ات نخوام نشست 
فواره را می گویم 
در ازدحام این هم رقص 

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما