امروز، چهار شنبه، ۳۱ شهریور ۱۴۰۰

خلاصه‌ای از داستان معروف«آل» از کتاب بخارای من، ایل من، اثر «محمد بهمن‌بیگی»

سیدمحی الدین حسینی ارسنجانی- تماشا
* اشاره:
محمد بهمن بیگی علاوه بر آنکه در زمینه تعلیم و تربیت فرزندان عشایر تلاش هایی کرده در حوزه نویسندگی نیز آثاری پربار و خواندنی دارد. یکی از این کتاب های تألیفی او کتاب سودمند «بخارای من ایل من» نوشته آن متفکر و معلم بزرگ معاصر است که مشتمل بر حکایات و داستان های آموزنده در حوزه زندگی و آداب و رسوم و عقاید عشایر به ویژه قشقایی هاست. داستان زیبا و جذاب «آل» یکی از داستان های مندرج در این اثر ارزنده است که خلاصه آن را تقدیم شما گرامیان روزنامه تماشا می نمایم.
 ... خانواده صفدر در پریشانی و اضطراب عجیبی به سر می برد. از همه اعضای خانواده پریشان تر، زلیخا همسر صفدر بود. او در انتظار نوزاد بود. در دامن کوهی پرت، در کنار جنگلی انبوه، دور از ماشین و راه ماشین، دور از طبیب و دارو در انتظار نوزاد بود. در ماه نهم بارداری بود. بی حال و سنگین به سختی نفس می کشید. قلبش به تندی می تپید. شکمش خیلی بالا آمده بود. چشم و گوشش به زحمت می دید و می شنید.
* همه در بیم و هراس بودند. زلیخا از همه بیشتر!
زلیخا از درد زایمان نمی ترسید. از اجنه و اشباح نمی ترسید. از جن و آل که با جگر زن زائو تغذیه می کرد نمی ترسید. از پنجه خونین مرگ و چنگال بی رحم اجل نمی ترسید. ترس بزرگ تری داشت. ترسی سهمگین تر و کشنده تر از همه ترس ها! می ترسید که باز به جای پسر دختر بیاورد و بار دیگر نزد سر و همسر ننگین و شرمنده شود. پس از چهارده سال ازدواج و هفت دختر پی در پی، اکنون نوبت به فرزند هشتم رسیده بود. نام نخستین دخترش گلنار بود. فقط این نام را خود برگزیده بود. اسامی دختران دیگر همه اضطراری و اجباری و همه به امید جلوگیری از تولد مولود دختر انتخاب شده بود: دختربس، گل بس، ماه بس، قز بس، کفایت، کافی! خانواده صفدر و زلیخا، عضو یک تیره کوچک کوه نشین جنگلی از ایل بزرگ ممسنی بود. ایل پسر می خواست. در ایل تنها پسر بود که می توانست اجاق خانه را روشن کند. اجاق پدران دختردار را کور و خاموش می پنداشتند و به حال زار مادران دخترزا غم و غصه می خوردند. ایل با آن همه مادر رشید، دختر را حقیر 
می شمرد. ایل با آن همه زن سرافراز- چنان زنانی که هنگام شکست مردان خود، از بیم اسارت به دست دشمن، گیسو به هم می بافتند و از قلعه های مرتفع خود را به زمین می انداختند- دختر را ارث نمی داد. جهیزیه و مهریه نمی داد. او را بر سر سفره مرد نمی نشاند. دختر را به مدرسه ها که تازه باز شده بودند نمی فرستاد. خواهر را با برادر برابر نمی دانست. بابت بهای دختر شیربها می گرفت. او را گویی می فروخت و گاه آن چنان گران می فروخت که دختر و همسرش را به خاک سیاه می نشاند. در این اجتماع کوچک لر زبان کوهستانی از اطلاق کلمه بچه به دختر خودداری می شد. فقط پسرها بچه های 
خانواده بودند. بارها میهمانان و رهگذران از صفدر شمار فرزندانش را پرسیده بودند و او، شرمنده و سربه زیر پاسخ داده بود بچه ندارم. چند کنیز دارم. زلیخا بارها این عبارت تلخ را از زبان شوهرش شنیده و خون دل خورده بود زلیخا با همه این غم و غصه های جانکاه هنوز زن زیبایی بود. سال های عمرش از سی نگذشته بود. خرمن گیسوانش هنوز شانه می شکست. دو چشم درشت و فتانش هنوز ضامن عشق و وفای شوهرش بود. پوست بدنش را که به سفیدی برف بود، خونی سرخ تر از آتش بلوط سیراب می کرد. زلیخا از زیباترین زن های قبیله بود. همسرش مرد زبده ای بود. او با تبر تیز و بازوان توانایش درختان تنومند گوشه ای از جنگل را به زمین افکنده، کشتزار کوچکی فراهم ساخته بود. چند چارپای ریز و درشت داشت و با کمک زلیخا و دخترها کشت و برداشت مختصری می کرد و چرخ زندگی را می چرخاند.دختران زلیخا مانند خودش زیبا بودند. شیربهای هنگفت در انتظارشان بود. چشم انداز آینده روشن به نظر می رسید. ولی این دلخوشی ها در برابر آن درد بزرگ مثل کاهی بود در مقابل کوه. زلیخا گرفتار درد و داغ بی پسری بود خجل و سر در گریبان بود در میان زن ها و مادرها انگشت نما بود. چهارده سال از ازدواجش می گذشت و در کنار هفت دختر قد و نیم قد حتی یک پسر نداشت. درختی بود بی ثمر و چشمه ای بود خشک و بی آب! غمش توانفرسا، روزش بی خورشید و شبش بی ماه و ستاره بود. زلیخا بی آنکه گناهی کرده باشد گناهکار بود بی آنکه محکمه ای صورت گیرد محکوم بود. صفدر شریک جرمش بود، ولی او پدر بود. مرد بود. گناهش بخشودنی بود. دوش ناتوان زلیخا برای بار گناه، مناسب تر و سزاوارتر بود. او زن بود. مادر بود. گناهش غیرقابل بخشایش بود. طعنه ها و طنزها، ملامت ها و شماتت ها همه رو به سوی او داشتند. زلیخا دندان روی جگر می گذاشت و این شکنجه عظیم را به دشواری تحمل می کرد. 
تمام ارکان وجودش، زیر این بار گران به لرزه افتاده بود. چاره کارش فقط پسر بود. سند برائتش فقط پسر بود. دردش را جز پسر درمان دیگری نبود. مادران دیگر، همسایگان و خویشاوندان، همه پسر داشتند. همه چتر حمایت پسر بر سر داشتند. زلیخا تماشاگر پسران دیگران بود. دست به تفنگ می بردند، به شکار می رفتند، کشتی می گرفتند، فلاخن می انداختند، به مدرسه عشایری می رفتند، شعر می خواندند، نمایش می دادند و در بازی های دسته جمعی شرکت می کردند. زلیخا با اندوه و حسرت تماشاگر بی قرار این صحنه های دلاویز و آرزوانگیز می شد. جنب و جوش جنین را احساس می کرد. صدای پای طفل را می شنید. دست به شکم می برد و در آرزوی پسر آه می کشید. پسری که در این بازی ها، خودنمایی ها 
و زورآزمایی ها شرکت کند. آرزو می کرد که او نیز به جای كنيز و زرخرید، کودکی آزاد را به دنیا بیاورد. کودکی نر و نیرومند تا مایه فخر و مباهاتش شود. کودکی که کانون سرد خانواده را گرم و فروزان سازد. به مدرسه برود، درس بخواند، جوان و پهلوان شود و پشتیبان او و دخترانش 
گردد.
زلیخا برای رسیدن به این آرزو راه های دراز پیموده بود. دعا گرفته بود. اجاق بوسیده بود. بره و کهره نذر کرده بود. به سراغ شیخ و درویش و چاوش رفته بود. برای زیارت امامزاده های گرمسیری، سردسیری، شهری، کوهی، فقیر و غنی، دشت ها و کوه ها را زیر پا گذاشته بود. به قدمگاه ها قدم نهاده بود. به درخت های نظرکرده دخیل بسته بود. چارقدش را از سر گرفته به ضریح ها 
آویخته بود. دختران زلیخا هم شریک درد مادرشان بودند. آنان نیز با امید و اضطراب در انتظار نوزاد بودند. در آرزوی برادر لحظه شماری می کردند. برادر می خواستند تا گهواره اش را بجنبانند، تا برایش لالایی بگویند، تا دورش بگردند، تا کاکل مویش را ببویند، تا کف پایش را ببوسند، تا منجوق مولاقلی و مهره سلیمان بر کلاه و پیراهنش بدوزند! دردها از روشنایی می گریزند. دردها با شب های تاریک، انس و الفتی دیرینه دارند. دردهای زلیخا در شبی تاریک آغاز گشت. خبر زایمان در ایل پیچید. زن ها دور زائو جمع شدند. یکی از پیرترین آنها که قابله قبیله بود دیرتر از دیگران رسید. با وسایل کارش و خرجین داروهایش: زنجبیل، دارچین، فلفل، اسپند، میخک، هل، آویشن، نعنا، قراقوروت، نبات، زاج، باروت، نیل، زهره کلاغ، زهره روباه، پنجه پلنگ، دهان گرگ، چنگال عقاب و موی یال و دم اسب...! زلیخا بی حال و بی رمق، در چادر شبی چهارخانه، بر بسترش افتاده بود. بسترش ترکیبی بود از یک بالش سفت، یک نمد ضخیم، یک جاجیم راه راه و یک پتوی کهنه سربازی که در کنار اتاق پهن بود. اجاق روشن بود. شعله آتش و رفت و آمد زن ها سایه روشن متحرکی در اضلاع چادر به وجود آورده بود. گویی اشباح در جنب و جوش بودند. دود هیزم و اسپند، فضا را غبارآلود و تیره کرده بود. همه از روبرو  شدن با واقعه ای که داشت اتفاق می افتاد در بیم و هراس بودند. کمتر در غم سلامت مادر و بیشتر در اندیشه تولد پسر بودند. ابروهای در هم کشیده و چشم های هراسان و بی نگاه زلیخا نشان می داد که از فاجعه وحشت دارد و از احتمال تولد دختر پریشان است.
نگرانی و تشویش، محیط خانه و خانواده را فرا گرفته بود. زلیخا ضعیف و ناتوان شده بود. با صدایی دردآلود ناله می کرد. لب هایش را بر هم می فشرد. پیرزن گریبان او را گشود. چفت های پیراهنش را باز کرد. چارقدش را از سر گرفت. ولی مثل این که هوای کافی به ریه هایش نمی رسید. داشت خفه می شد. تقلا می کرد. دست و پا می زد. چاره ها و داروهای پیرزن اثر 
نمی کرد. حال زلیخا دم به دم سخت تر می شد. زایمان سهل و ساده نبود. مثل زایمان های قبلی نبود. همه دختران زلیخا را همین پیرزن گرفته بود. این بار گرهی در کار بود. کار زلیخا به بیهوشی کشید. دندانش کلید شد. نه فقط دوا بلکه یک قطره آب هم از گلویش پایین نمی رفت. نفس های زلیخا با نفس اجل در هم آمیخته بود. مرگ در دو قدمی او ایستاده بود. در کشاکش نبردی تن به تن بود. زلیخا با دشمنی نامرئی گلاویز بود.
* پیرزن خطر را دریافت و با صدایی که در گلویش شکست گفت: آل!
ایل در چنگ طبیعت و ماورای طبیعت گرفتار بود. گرفتار شیاطین و اجنه بود در میان اجنه، کینه توزتر از همه، جن «آل» بود. آل پیوسته در هوای ایل 
می چرخید. با ایل ییلاق و قشلاق می کرد. همیشه در کمین زائوهای ایل بود. مردم ایل با این دشمن خونین آشنایی دیرین داشتند. بسیاری از 
خانه ها را بی سر و سامان ساخته بود. بسیاری از مادران را به خاک سیاه سپرده بود. کودکان بسیاری را یتیم، آواره و در به در کرده بود. آل در زمین و آسمان از هیچ چیز و هیچکس جز اسب، جز آهن و جز رنگ سیاه، ترس و واهمه نداشت. اگر اسب، آهن و رنگ سیاه نبود شاید در ایل یک مادر هم زنده نمی ماند. مبارزه آغاز شد. شمشیر زنگ زده ای را که نوک برگشته داشت بر بالین زلیخا نهادند. مچ دست، قوزک پا و بازوانش را با بند سیاه بافته از یال اسب بستند. از زنجیری چند حلقه گسستند و بر کف دستش گذاشتند. بر بسترش پارچه سیاهی کشیدند. بدن نیمه جانش را به زحمت بلند کردند و چند بار از روی دیگ دودزده سیاهی گذراندند. با نیل و باروت و ذغال بر اعضای پیکرش خطوط سیاه کشیدند. یک لنگه ملکی را به ذغال آلوده و از طناب چادر آویختند. اسب پر سر و صدای کدخدای قبیله را با میخ محکمی درچند قدمی زلیخا بر در چادر بستند. توبره جو و کاهش را در فاصله ای دور از دست و دهانش نهادند تا شیهه بکشد. شیهه های اسب پرده های گوش را می درید. زین و برگ و دهنه و لگام اسب را دور و بر زلیخا چیدند. ده ها جوال دوز بر سقف و اضلاع چادر و جوال دوز دیگری بر زلف زلیخا فرو کردند. پیرامون زلیخا را پر از اسباب و آلات آهنین کردند. میدان جنگ بود. زلیخا را در سنگری از آهن محصور ساختند. 
ميرشکار ترک زبان طایفه مجاور را به کمک طلبیدند. میرشکار از مردان نادر و کمیاب عشایر بود که روزی بر دسته ای از اجنه پیروز گشته و گیسوی طلایی یکی از آنها را بریده بود. میرشکار با جنجال و هیاهو رسید و قشقرقی به پا کرد. در اطراف چادر زائو چندین دور اسب تاخت و تیر به هوا انداخت و فریاد برآورد: «قچ قره، قچ: برو ای سیاه، برو!» لیکن همه تلاش ها و تقلاها سودی نبخشید و دشمن به زانو در نیامد. زلیخا در کشاکش جنگی دشوار بود. بی هوش و بی حال افتاده بود. رنگ بر صورتش نمانده بود. گویی خون به سر و رویش نمی رسید. همه بیمناک بودند. شب پایان نداشت. هر لحظه مثل یک سال می گذشت. دقیقه ها بر سر جای خود مانده  بودند. سپری نمی شدند. همه چشم به دهان پیرزن دوخته بودند و او آشفته تر از همه، دستور بیرحمانه تازه ای صادر کرد: ضربات سیلی بر گونه های زلیخا فرود آمد. چهره بیرنگش را خونین کردند. گیسوانش را با قهر و غضب به هر سو کشیدند. نیروی زنان کم بود. مرد نیرومندی به صحنه رسید و سر و صورت زلیخا را زیرضربات سیلی های وحشتناک خود گرفت. اضطراب فضا را گرفته بود. یک ذره شادی و امید در هوای دردآلود چادر نمانده بود. شیهه اسب، تیر و تفنگ، فریاد میرشکار، صدای سیلی ها، ضجه زنان و ناله دختران درهم آمیخته بود. صفدر خسته و فرسوده با چند تن از کسان خود در چادر همسایه کوچک ترین صداها و حرکات را می پایید. ناشکیبا و بی حوصله بود. آرام و قرار نداشت. چند سنگ را که در کنارش بود، جابجا می کرد. با ریگ ها و سنگریزه ها فال می گرفت. در تب و تاب بود. یک قطعه هیزم را توی اجاق زیر و رو می کرد. سیگارهایش تمام شده بود. ته سیگارها را می کشید. گاه بلند می شد و اسبی را که به حمایت زنش شیهه می کشید می بوسید. گاه به میرشکار که فشنگ هایش را مفت و مجانی به هوا می انداخت قربان صدقه می رفت وگاه دخترانش را که صدای ضربات سیلی ها را برگونه های مادرشان می شنیدند و از بهت و حیرت می لرزیدند دلداری می داد. ضربات سیلی ها بی اثر نماند. زلیخا اندکی به هوش آمد. دهانش را باز کرد ولی قدرت تکلم نداشت. خواست چیزی بگوید. صدایش به گوش نمی رسید. بین مرگ و زندگی آویزان بود. عمرش به مویی بسته بود. خیس عرق شد. چشم ها را گشود اما مثل اینکه جایی و کسی را نمی دید. ناگهان تکانی خورد. در نگاهش برقی درخشید. چند تشنج پشت سر هم پیکرش را به لرزه در آورد. پیرزن که لحظه ای از کنار زلیخا دور نمی شد دست به کار بود و با دست های خون آلود و چروکیده، بدن کوچک طفل را از پیکر مادر جدا کرد. بچه را سر دست گرفت و فریاد کشید: «پسر!» فریاد بعدی فریاد خود پسر بود. چند تن از زن ها هلهله کردند. کل زدند. صفدر خود را فریادکشان به صحنه رساند ولی مجالی برای شادمانی نیافت. زلیخا طاقت خبر به این بزرگی را نداشت. او به غم خو گرفته بود. طاقت این همه شادی را نداشت. این همه شادی برای تن ناتوانش سنگین و کمرشکن بود. چشم فرو بست و دیگر باز نکرد. زلیخا آسوده شد. از چنگ بیداری های پردلهره، ازچنگ خواب های بی سروته، و از چنگ اژدهاهایی که می بلعیدند، گرگ هایی که می دریدند، 
سیل هایی که ویران می کردند آسوده شد. اندوهی ژرف و سیاه همه را فرا گرفت. در میان این دریای مواج ژرف و سیاه تنها یک نقطه می درخشید: پسر! از آن پس صفدر همسر نداشت ولی پسر داشت. دخترانش مادر نداشتند ولی برادر داشتند!...

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما