امروز، دوشنبه، ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

فرهنگ واژه های ایهامی در شعر حافظ

«تشبیه» 
تشبیه مضمر با تشبیه پنهان 
زنده یاد دکتر محمد ذوالریاستین 
تشبیه مضمر یا تشبیه پنهان عبارت از تشبیهی است که ظاهراً با ساخت جمله تشبیهی مواجه نیستیم، ولی مقصود گوینده تشبیه است. یا به عبارت دیگر جمله قابل تأویل به جمله تشبیهی است. 
روی نگار در نظرم جلوه می نمود 
از دور بوسه بر رخ مهتاب می زدم 

پیش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت 
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست 

به یک کرشمه که نرگس به خود فروشی کرد 
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت 
تشبیه تفصیل: مشبه را به چیزی تشبیه کنند (در این صورت مشبه به باید ارجح و اعرف باشد) سپس از گفته خود عدول کرده دوباره مشبه را بر مشبه به ترجیح دهند و در این صورت است که می توان تشبیهات مبتذل و متداول را نو کرد و غرابتی به آن داد. همه ی شعرا چشم را به نرگس تشبیه کرده اند. امّا خواجه این تشبیه را غرابتی خاص می بخشد. 
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس 
شیوة تو نشدش حاصل و بیمار بماند 
استعاره: عبارت از تشبیهی است که یکی از طرفین تشبیه (مشبه یا مشبه به) در جمله باقی بماند که در این صورت به مشبه مستعار منه و به مشبه به مستعار منه و به لفظ استعاره، مستعار و به وجه شبه جامع گویند. خواجه انواع استعاره هایی بدیع در اشعار خود بیان فرموده شرح انواع استعاره خارج از بحث این مقال است از آن رو صرفنظر می شود.
استعاره مصرحه مجرد: 
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند 
همدم گل نمی‌شود یاد سمن نمی‌کند
استعاره مصرحه مرشحه: 
از لعل تو گر یابم انگشتری زنهار 
صد ملک سلیمانم در زیر نگین باشد 

استعاره مصروحه: 
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی 
در میان من و لعل تو حکایت ها بود 

استعاره مصرحه مطلقه: 
یا رب آن نوگل خندان که سپردی به منش 
می سپارم به تو از چشم حسود چمنش 

استعاره مکنیه: 
هزار نقش برآرد زمانه و نبود 
یکی چنان که در آیینه تصوّر ماست 

حافظ مرید جام می است ای صبا برو 
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را 

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی 
کنون که لاله بر افروخت آتش نمرود 
خواجه گاه با استعاره ایهام می سازد. در شعر زیر (قدح) ایهام به کاسة چشم دارد. 
نرگس مست نوازش کن مردم دارش 
خون عاشق به قدح گز بخورد نوشش باد 
یکی از استعاره های بدیع و نو خواجه در شعر زیر است که استعاره آن در فعل تشخص می یابد 
و برجسته می شود. 
شَمَمت روحَ وِدادٍ و شمتُ برقَ وصال
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
استعاره مکنیه که بهتر است آن را مجاز به علاقه تضاد بنامیم، خواجه در شعر زیر به کار گرفته است: 
راز درون پرده ز رندان مست پُرس 
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را 
استعارة اساطیری: 
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آن جا 
نه سواری است که در دست عنانی دارد 

آنیمیسم یا جاندار انگاری: 
این عبارت در علم بیان به استعاره تخییله تعبیر می شود. در آنیمیسم اشیاء دارای روح صفات و عطر و زندگی هستند و اساس این گونه استعاره بر تشبیه مضمر می باشد 
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد 
کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود 

به یک کرشمه که نرگس به خود فروشی کرد 
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت 
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردند 
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت 
بنفشه طرة مفتول خود گره می زد 
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت 
کنایه: عبارت یا جمله ای است که مراد گوینده معنای ظاهری آن نباشد، اما قرینة صارفه ای هم که ما را از معنای ظاهری متوجه معنای باطنی کند وجود نداشته باشد. 
خواجه کنایه های زیبایی را در اشعار خود آورده است: 
خون پیاله خور که حلال است خون او 
در کار باده باش که کاری ست کردنی 

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد 
باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد 

برو از خانه گردون به در و نان مطلب 
کان سیه کاسه در آخر بکشد مهمان را 

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک 
گر ماه مهر پرور من در قبا رود 

در نهانخانة عشرت صنمی خوش دارم 
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم 

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم 
به آن که بر در میخانه بر کنم علمی 
خواجه گاه با کنایه «ایهامانه» می سازد «پا برنگرفتن: 1. رشد نکردن گیاه، خشک شدن 2. حرکت نکردن» اما «پا» با «سر، قد، قامت» تناسب دارد. 
پیش رفتار تو پا نگرفت از خجلت 
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست 
نقش بر آب زدن: کار عبث و بیهوده کردن کلمه «نقش» با «خط» تناسب دارد. 
دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم 
نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم 
دست گزیدن: پشیمان شدن، افسوس خوردن، لکن دست با تن تناسب دارد. 
از بس که دست می گزم و آه می کشم 
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش 
تناقض و تقابل در اشعار خواجه: خواجه معانی که در اشعار می آورد غالباً با هم تناقض دارند. گویی در هر چیز نقیض آن را می بیند. این تناقض ها دلالت بر آزاد اندیشی او دارد هیچ گاه حصاری به دور و اطراف اندیشه اش نمی کشد و کسی را در چهارچوب تفکرش زندانی نمی کند. این تناقض ها حتی گاهی از نوع باورهای دینی و فلسفی است. در این شعر به صراحت فرموده است: 
حافظم در مجلسی دردی کشم در محفلی 
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت می کنم 
او به خواننده اجازه می دهد که به دو سوی این تناقض ها بیاندیشد و تقابل آنها را خود بررسی کند و به این دلیل انسان ها او را آیینه تمام نمای خود یا نماینده و سخنگو و تصویرگر تمام تناقض های وجود انسانی می دانند اوج هنر او در جمع اوری این تناقضات در یک مصراع یا یک بیت است که گاه به طرزی زیبا پایان می پذیرد. 
مستور و مست هر دو چو از یک قبیله اند 
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود 
تسبیح رند و خرقة رند شراب خوار 

عیبم بپوش زنهار ای خرقة می آلود 
کان پاکدامن این جا بهر زیارت آمد 

خیز تا خرقة صوفی به خرابات بریم 
شطح و طامات به بازار خرافات بریم 

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند 
چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم 

هوشیار حضور و مستِ غرور 
بحر توحید و غرقة گنهیم 

گنج در آستین و کیسه تهی 
جام گیتی نمای و خاک رهیم 

به آب روشن می طهارت کرد 
علی الصباح که میخانه را زیارت کرد 

خوشا نماز و نیاز کسی که از سر درد 
به آب دیده و خون جگر طهارت کرد 

اگر امام جماعت طلب کند امروز 
خبر دهید که حافظ به می طهارت کرد 

تعریض: جمله ای اخباری است که مکنی عنه آن هشدار به کسی یا نکوهشی یا تنبیه و مسخره کردن باشد و از این رو مخاطب را آزرده می کند در اشعار خواجه تعریض و طنزهای بسیار زیباست 
صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد 
بنیاد مکر با فلک حقه باز کرد 

هر که را خوابگه آخر زد و مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را

راز درون پرده ز رندان مست پرس
کین حال نیست زاهد عالی مقام را

حافظ مرید جام می است ای صبا برو
وز بنده بندگی برسان شیخ جام را
نوعی از تعریض آن که عکس اعمال یا صفات کسی را ذکر کنیم که در این صورت تعریض به طنز و مسخره نزدیک می شود. مثلاً به ظالم بگوییم عادل، به احمق بگوییم عاقل که نوعی مجاز علاقه به اعتبار تضاد است که در بیان سنتی به این نوع مجاز استعارة تهکمیه گفته اند. 
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق؟ 
گفتم ای خواجة عاقل هنری بهتر ازین 
زهی آفرین در این شعر به معنی دریغ و افسون است. 
ریا حلال شناسند و جام باده حرام 
زهی طریقت و ملت زهی شریعت و کیش 

گر نهادت همه این است زهی نیک نهاد 
ور سرشتت همه این است زهی خوب سرشت 

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت 
که گناه دگری بر تو نخواهد نوشت 

ایهام در اشعار حافظ
روح و روان حافظ و جان و کلام او با آزادگی و وارستگی از علایق عجین است 
مرا گر تو بگذری ای نفس طالع 
بسی پادشاهی کنم در گدایی 
دل خسته ام را گرش همتی هست 
نخواهم ز سنگین دلان مومیایی 
او اندیشمندی جهانی و تعلق به جهان دارد آن چه  امروز می اندیشد بیان می کند و فردا اگر خلاف آن تفکر کند بازگوی می کند، گاه نظام آفرینش را نظام احسن می بیند و می فرماید: 
نیست در دایره یک نکته خلاف از کم و بیش 
که من این مسئله بی چون و چرا می بینم 
یا اینکه می فرماید 
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم 
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت 
گاه در حیرت است و فهم خود را وهم ضعیف می داند و اجازة فضولی به آن نمی دهد: 
در کارخانه ای که ره علم و عقل نیست 
وهم ضعیف رأی فضولی چرا کند 
و گاه زبان اعتراض می گشاید و در پردة ابهام و ایهام می فرماید: 
 پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
 آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
اورندی ابر مرد  است گفتارش آنی دارد که کافر و مسلمان، شیعه و سنی، صوفی و ملامتی، فلسفی سوفسطایی، دیندار و بی دین برای اندشه اش حصاری می سازند و او را از خود می دانند و شعرش را با اندیشة خود می سنجند و آن را به میل خود تأویل و تفسیر می کنند. 
اما باید بگویم حافظ حافظ است و می خواهد حقایق را بیان کند از جهتی با عوام چون انعام روبروست و می داند اینان ظرفیت و گنجایش فهم این گونه مطالب را ندارند، باید حقیقت را بیان کند. از این رو از ایهام استفاده می کند تا آنان که به بیان ایهامی او آشنایی دارند به هر دو سوی معنی آزادانه بنگرند و هرکدام را می خواهند انتخاب کنند. (ادامه دارد) 

نظرات کاربران
تاکنون نظری برای این خبر ثبت نشده است!
ثبت نظر جدید
  • نام و نام خانوادگی
  • آدرس ایمیل
  • نظر شما